روزی روزگاری در قرن 21هجری دو نفر باهم دوست بودند اسم یکی از آنها اوین و دیگری دیلان بود.این دو دوست همیشه باهم بودند. دوستی آنها شبیه رابطۀ چشم و دست بود.آنها بسیار باهم صمیمی بودند و عاشق همدیگر بودند بدون همدیگر نمی توانستند به زندگی ادامه دهند.خلاصه این دو دوست بسیار باهم صمیمی بودند.روزی از روزها اوین مریض شد و به دیدن دوستش دیلان نرفت برای همین دیلان بسیار غمگین شد و داشت از نگرانی برای مریضی دوستش زهرترک می شد.به همین دلیل دیلان تصمیم گرفت که برای عیادت دوستش به خانه آنها برود ؛دیلان لباسهایش را به تن کرد و به سوی خانه اوین به راه افتاد.در راه دیلان با مانعهای بسیاری روبه رو شد اما هیچ کدام از مانع ها نتوانست مانع رسیدن به دوستش اوین شود.گرما روز که همانند آتشی سوزناک بود بر سر دیلان می تابید اما دیلان برای دیدن اوین تحمل می کردکه تا شاید بتواند به دیدن او شاد شود.درنیمه راه بود که دیلان درچاهی افتاد و گرفتار شد و به نظر می رسید که بیرون آمدن از آن چاه بسیار سخت است اما دیلان به امید دیدار با اوین توانست از چاه بیرون بیاید.
آری این چیزی نبود جز رفاقتی زیبا بین این دو دوست صمیمی.خلاصه هرطوری شده بود خود را به خانه اوین رساند و به عیادش رفت و به دیدنش شاد شد و این چنین است که می گویند:دوستی از جنس رفاقت....
برچسب:
نویسنده: کیانوش احمدی