خرید بک لینک

من کارلوس عروسک بد شانس یک مهدکودک ام،حالا شما می خواید بدونید عروسک یک مهد کودک چه بد شانسی داره من به شما میگم،این که بچه ها شمارا دوست داشته باشند و مدام باهات بازی کنند؛اصلا بد نیست ولی.....!

دیگه خسته شدم از این همه شکنجه ،بدنم تحمل این دردها رو نداره از ساعت نه تا دو بعدظهر بدترین ساعات زندگی منه؟هر روز اینجا شکنجه هایی رو تحمل می کنم که اصلا حقم نیست.ای کاش!!من اسباب بازی مهد روبهرویی بودم ،بچه ها اون مهد خیلی عروسکها رو دوست دارن و براشون قصه میگن،اونارو می خوابونن ،بغلشون می گیرن،واسشون لالایی میگن،و باهاشون مهربونن و.... ولی اینجا خبری از این محبتا و نوازشا نیست.

بچه های این مهد خیلی بازیگوشی میکنن ،موهامون رو میکِشن و سرمون رو به این ور و اون ور میزنن،حال وای به روزی که باهم سر یکی از ماها دعوا کنن اونوقتهِ که از عروسک بودنمون پشیمون میشیم.

وای نه!!!!!!!!!!یکی از بچه های شر مهد داره میاد سمت من داره بهم نزدیک میشه با اون هیکل گندش وپاهای غولیش،نـــــــــــــــه!تو یه قدمیه من ایستاده داره دستاشو میاره سمتم که منو بگیره خدایا خودت کمکم کن!!......

در همین حین که دارم فاتِحَمو می خونم یکی دیگه از بچه ها میاد طرف من و منو از روی زمین بر میداره یه بچۀ پررو و گنده تر از بچۀ اول ،حالایکی بیاد اینو جمع کنه دارن سر من دعوا می کنن یکی از اون دوتا از این ور دستمو میکشه و یکی دیگشون از اون ور پامو،الانه که سرو تنم از پام جدا شه.

آخ!!یکی از دستام کنده شد وای درده شدیدی رو احساس کردم انگار بچه ها دست از سرم برداشتن چون باید برمی گشتن خونشون ،حالا من موندم و یه دونه دستم از درد به خودم می پیچم همه جا سفید میشه و من فقط یه نور میبینم که هر لحظه به من نزدیکتر میشه و تموم!!!

من مردم و به کمد اسباب بازی های کهنه تحول داده شدم و ازاون جهنم به ظاهر زندگی نجات پیدا کردم.این بود قصۀ درد ناک زندگی من.

پس لطفا بچه ها با ما عروسکها مهربون باشید و آنقدر اذیتمان نکنید تا همانطور که شما از بازی با ما لذت می برید مانیز لذت ببریم.


برچسبها: دهم , انشا , درس پنجم , نوشته زهنی , 1

برچسب: نویسنده: کیانوش احمدی تاريخ: پنجشنبه 29 تير 1396 ساعت: 0:20

صفحه بندی